close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبای عشق ساده
loading...

دهکده اس ام اس

داستان مفهومی عاشقانه ، عشق ساده از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
اس ام اس و پیام کوتاه زیبای عید غدیر خم ۹۱ 0 214 masuod_hosseini
جکهای بمب خنده فک و فامیله داریم آبان ۹۱ 0 211 masuod_hosseini
جوک بازار طنز کرکره خنده جدید آبان ۹۱ 0 245 masuod_hosseini
جک جدید جوک بازار آپدیت آبان ۹۱ 0 146 masuod_hosseini
بانک و آرشیو جدیدترین جوک های مهر ۱۳۹۱ 0 169 masuod_hosseini
طنزنوشته های خنده بازار آپدیت مهر ۹۱ 0 153 masuod_hosseini
جک های آپدیت و به روز مهر ۹۱ 0 168 masuod_hosseini
جک جدید فک و فامیل ما داریم مهر ۹۱ 0 183 masuod_hosseini
خنده بازار و اس ام اس های خنده دار باحال مهر ۹۱ 0 257 masuod_hosseini
جدیدترین جوک ها و اسمس های خنده دار مهر ۹۱ 0 226 masuod_hosseini
جک جدید مهر ۹۱ 0 178 masuod_hosseini
قوانین مورفی و تا حالا دقت کردین جدید ۹۱ 0 191 masuod_hosseini
جک های معرکه و تاپ ۹۱ 0 447 masuod_hosseini
متن و نوشته فاز سنگین فوق العاده باحال 0 283 masuod_hosseini
جدیدترین اس ام اس های تاپ فاز سنگین ۹۱ 0 229 masuod_hosseini
اس ام اس و مسیج فوق العاده زیبای ترکی 0 211 masuod_hosseini
اس ام اس و مسیج به زبان لری 0 317 masuod_hosseini
جمله های طنز آخر خنده اسمس خنده دار توپ 0 264 masuod_hosseini
جک های خنده بازار جدید فک و فامیل شهریور ۹۱ 0 183 masuod_hosseini
جدیدترین جک های گلچین شهریور ۱۳۹۱ 0 264 masuod_hosseini

داستان زیبای عشق ساده

مسعود حسینی بازدید : 26 چهارشنبه 29 آذر 1391 نظرات ()

داستان مفهومی عاشقانه ، عشق ساده

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.


در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی‌گردیم…»

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی‌حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد.

روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن‌ها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
"به دهکده اس ام اس خوش آمدید" از اینکه با ما هستین خوشحالیم شما دوست عزیز میتونی با عضویت در انجمن سایت پیامکاتون رو با اسم خودتون با دوستاتون به اشتراک بذارین smsdehkadeh.rozblog.com/Forum
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    نحوه آشنایی شما با سایت:






    شما طرفدار کدام نوع پیامک هستین:










    آمار سایت
  • کل مطالب : 599
  • کل نظرات : 37
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 19
  • آی پی امروز : 13
  • آی پی دیروز : 15
  • بازدید امروز : 91
  • باردید دیروز : 62
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 153
  • بازدید ماه : 593
  • بازدید سال : 3,724
  • بازدید کلی : 111,549
  • انجمن دهکده اس ام اس